![]() |
![]() |
|
|
این روزها شدیدا سرم شلوغه،یه 3 روز بعد از اومدنم از طریق همسر یه کار جدید پیدا کردم،بدک نیست،کارم شدیدا تخصصی هست و تخصص من هم نیست ،فقط یک روز فشرده و سریع دوره دیدم،تا حالا خوب بوده،اما دوروز اول واقعا سخت و بد به من گذشت،با این حال خوشحالم که این کار هست،بماند که یه سری افراد یه سری حرفا در مورد این کارم زدن و خواستن دلهره واسم ایجاد کنند ،اما فعلا که حواسم جمع بوده و مشکلی پیش نیومده،فقط همسر بود که همه جوره ساپورتم کرد و بهم قوت قلب داد که جا نزنم و موفق بشم در مورد حقوق هم فعلا کانفرم نشده تا ببینن کار من چجوریه،چند نفر قبل از من اومدن اما بعد از چند روز گذاشتن رفتن،واسه همین اینا هم صبر کردن ببینن من چیکاره ام،شدیدا واسم دعا کنین که همه چی خوب پیش بره امروز تنها وقت آزاد من بود،از صبح ساعت ۱۱ که از خواب پا شدم همینجور سر پا بودم تا الان،هم ناهار امروز درست کردم،هم واسه فردام ،کوهی از لباس هم انباشته شده بود که شکر خدا طلسم شکست و امروز موفق شدم بشورم،همه لباسها رو هم پشت کمپرسور کولر انداختم که باد داغ بخوره زود خشک بشه :)) من برم بخوابم که خستگی داره از کف پام در میره ( نمیدونم چرا خسته میشم احساس میکنم الان جونم از کف پا در میره) :)) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:58 PM توسط baran |
|
|
الان از دیار سرسبز مالزی دارم این پست رو مینویسم،امروز برگشتم،چند روز آخر تو ایران خیلی میخواستم بیام یه پست جدید بنویسم اما اینقدر درگیر کارام بودم که نشد اصلا خوشحالم برگشتم،با اینکه ایران خیلی خیلی خوب بود،اما وقتی میگن هیچجا خونه خود آدم نمیشه راست میگن،امروز رو تخت یه خواب عمیقی رفتم،یه احساس آرامش خوب ، دلمم خیلی واسه همسر تنگ شده بود،با اینکه خیلی اینور اونور زدم بلیط رو درست کنم اما همون موقع هم به خاطر مامان اینا که دوست داشتن بیشتر کنارشون باشم دنبال تغییر تاریخ بلیط بودم به زودی میام مفصل مینویسم الان شدید گرسنمه !!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 8:9 PM توسط baran |
|
|
دلم پر از حرفه، دوست دارم حرف بزنم اما نه با همه، دوست
جون شدیدا درگیره،داره واسه خونه جدیدش وسیله میخره،یا درگیر درس یا پسملش
هست،خیلی بهم میگه بیا پیشم،گاهی میرم،اما نمیتونم مثل گذشته باهاش حرف
بزنم،شاید چون جنس حرفامون دیگه تغییر کرده ،همه دوستام دارن تلاش میکنن بهترین
روزها رو واسم درست کنن دوستایی که خیلی محبت دارن اما من نمیتونم باهاشون
درد دل کنم
نمیدونم چمه،میدونم تا حدی به خاطر تغیرات هورمونی هست اما ی حدی هم خودم میدونم کجای کار میلنگه دلگیزم .... دلگیر .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 2:48 AM توسط baran |
|
|
روزها همینجوری میگذرند،خیلی حال و احوال خوبی
ندارم،نمیدونم چمه،از همسر که خیلی خیلی شاکیم،میدونم طبق معمول به من حقی
نمیده،اما جدا خیلی ازش دلخورم،هرچی هم سرش شلوغ باشه به نظرم زن و زندگی
آدم جای خودش رو داره
شاید بلیط رو بشه جابه جا کرد،قراره جمعه معلوم بشه،ایشالله هر چی خیرم هست بشه.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 10:46 PM توسط baran |
|
|
دلم خوش بود که یه یکی دوهفته ایی بلیطم رو عقب میندازم،الان
فهمیدم چون چک این کردم امکان تغییر تاریخ بلیط نیست،خودم یه کمی خورد تو ذوقم.. شایدم الان بیشتر تو شوک باشم اما از همه بیشتر مامانم خیلی به هم ریخت
،خیلی میخواد نشون نده اما گاهی میگه چرا اینجور شد؟کاش میشد بمونی بیشتر
؟!! کاش نمیگفتن این حرفا رو ... من خودم سختمه خیلییییی... اما کلا بخاطر همسر
دودل بودم که این بیشتر بمونم یا نه ،خلاصه گویا قسمت نبود
۸۰ درصد وسیله هام رو همسر برده خیلی دیگه چیزی ندارم با خودم ببرم،البته مقدار بار هم ۲۰ کیلو بیشتر نیست کلی حرف داشتم واسه نوشتن اما الان هنگ کردم ... کلی برنامه داشتم واسه دوهفته ای که میخواستم بیشتر بمونم،الان باید همش رو تو یه هفته هماهنگ کنم همسر هم این چند روز خیلی به خاطر کارش درگیر بوده ،امروز فک کنم سرش خلوت تر شده باشه و بیاد وبلاگ رو بخونه،فک میکنه من دوهفته بیشتر میمونم بهش نگفتم که امکان تغیر تاریخ بلیطم نیست ،راستش دیگه نمیخوام نه زنگ بزنم نه اس ام اس بفرستم،این مدت فقط یه بار بوده که اون خودش حالم رو پرسیده ،همش یا من زنگ زدم یا اس ام اس فرستادم ..میدونم سرش شلوغ بوده اما اگه کسی واقعا دلش تنگ شده باشه ،وقت و بوقت ی اس ام اسی چیزی میفرسته،میدونه اگه من خواب باشم موبایلم رو سایلنته و قرار نیست بد خواب بشم ... خلاصه که من همیشه سر این اخلاق همسر حرص میخورم ،مامان بابای من که سنی ازشون گذشته وقتی از هم جدا میشن بیشتر از هم خبر میگیرن تا ما !!! برم که کلی کار ریخته رو سرم :| |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 1:28 PM توسط baran |
|
|
وقتی آدم میدونه دیگه وقتی چندانی نداره با عزیزاش باشه،بهش
سخت میگذره،فکرم بد پریشونه،خودم میدونم چمه اما گفتنش فایده نداره،این
روزها سعی میکنم زیاد تو صورت مامان بابام خیره نشم چون ناخودآگاه اشکم میاد
پایین،بارها شده یهو وسط غذا خوردن یا تلویزیون دیدن میرم دستشوئی که کسی
بغضم رو متوجه نشه
همیشه آدم هر گوشه ای که زندگی میکنه کسی رو داره که دلتنگش بشه،سخته .... خیلی سخت این روزها فقط دوست جون هست که درکم میکنه و شاید بتونم دو کلام باهاش حرف بزنم،دیگه مثل گذشته هم نمیتونم حرف بزنم،هی میگم اینو تعریف کنم اونو بگم شاید خالی بشم باز دوباره میگم چه فایده داره گفتنش ،و بیخیال میشم،زندگی اونجا باعث شده به نگفتن عادت کنم،مالزی فقط همسر هست که میدونم خیلی چیزها رو نباید بهش گفت اما از بیکسی میگم و همه چیز رو میریزم بهم،خیلی وقتا میدونم نباید بگم اما از اونجائی که اگه نگم میمیرم !!!!حرفی که نباید زده بشه و خیلی ها فقط به خواهر یا دوستشون میگن رو من مستقیم به خودش میگم،و میدونم اصلا درست نیست فکرم خیلی بد پریشونه،اما اینجا باید خودم رو خیلی شاد نشون بدم،چون همه دارن سعی میکنن ایران خیلی بهم خوش بگذره و بهترین خاطره ها رو واسم رقم بزنن،اما خودم میدونم چمه !!!! دلگیرم ....دلگیر .... بماند چرا !!!! اینم میگذره .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 3:22 PM توسط baran |
|
|
این اولین پست توی سال ۹۱ هست،این سال جدید رو به همه تبریک میگم امیدوارم امسال بهترین سال زندگی همه باشه،پر از سلامتی و شادی
خیلی وقته اینجا ننوشتم،اصلا وقت نشد ،همش درگیر عید و دید و بازدید بودیم،همسر هم دو روزه که رفته ،خودمم تا ۲ هفته دیگه برمیگردم مالزی و زندگی روال عادی خودش رو میگیره،همسر که بود خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت،روزی چند بار خدا رو شکر میکنم که اومد ایران،فرصت خوبی بود،چون همسر سرش شلوغ میشه و شاید دوباره تا مدتی نتونه بیاد ایران،خلاصه که خیلی خوب بود،الان شدیدا جای خالی همسر احساس میشه ،خیلی بهش عادت کردم وقتی پیشم نیست انگار یه چیز کمه همسر که بود عید رو با خانواده من رفتیم سمت بندر عباس و قشم،خیلی خوب بود،هرچی تهران سرد بود و واسه ما سخت میگذشت اما جنوب ایران هوا عالی بود و کلی بهمون خوش گذشت،چند روز هم پیش مامان همسر اینا بودیم،ی دوروز هم به اتفاق خانواده پدری همسر هشتگر باغ یکی از دوستای بابای همسر رفتیم،خیلی خوب بود و از همه بهتر این بود که فرصتی شد که همونجا همه رو دیدیم،و دیگه نیاز نبود هی جدا خونه هر کی بریم الان دارم برنامه ریزی میکنم تو فرصت باقیمونده بتونم همه رو ببینم،هنوز فرصت نشده برم دیدن دوست جون،یه بار شب دم در خونشون دیدمش اما باید یه چیز هم واسه اینکه پسرش به دنیا اومده بگیرم هم اینکه خونه خریده باید کادو خونه هم واسش ببرم فعلا تا همینجا رو داشته باشین سعی میکنم هر روز بیام یه کوچولو بنویسم |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 5:6 PM توسط baran |
|
|
فک کنم دیگه این دفعه آخرمه میرم ایران،پدر من و همسر درومد اینقدر این شاپینگ مالا رو گز کردیم،کف پاهام تاول زده اخرشم کلی از خریدام مونده،بیچاره همسر که بعد از کلی راه رفتن باید رانندگی هم بکنه،.... غذا هم میخواستم واسه همسر درست کنم اصلا وقت نشد،خیر سرم میخواستم امروز قرمه سبزی درست کنم،الان دیدم لوبیا نداریم !!! یعنی اگه همسر بفهمه پوستم رو میکنه !! میدونستم کمه اما نمیدونستم اینقدر کم !!! حالا گوشتشو میزارم بپزه سبزیشم آماده میکنم ، شب لوبیا رو میخرم اضافه میکنم میزارم جا بیوفته .. دیروز لوبیا پلو داشتیم،یه ذره از مایه لوبیا پلو زیاد اومده،گذاشتم تو فریزر ،قیمه،خورشت بادمجون،مایه ماکارونی ، هم میخوام درست کنم،اما دیگه غذایی به ذهنم نمیرسه،ماهی و مرغ با ماهیچه رو خود همسر میتونه درست کنه ...لطفا بگین من چی درست کنم بزارم تو فریزر ..دیگه به ذهن من چیزی نمیرسه !!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 10:52 AM توسط baran |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 9:45 AM توسط baran |
|
|
الان که دارم این پست رو مینویسم آسمون سیاه شده و رعد و برق میزنه ،میدونم که تا چند دقیقه دیگه از اون بارونا میاد که عاشقشم این روزها همش دنبال خرید سوغاتی ها هستم،اخ که چه کار سختیه این سوغاتی خریدن یه وسواسی هم که دارم اینه که چیزی که میگیرم به درد طرف بخوره و استفاده کنه ازش ،حالا از من بدتر همسر هست که اعتقاد داره یه چیزی بگیریم که به درد فصل بهار یا تابستون بخوره،و بتونه خیلی زود ازش استفاده کنه حالا اگه ما یه چی مناسب ببینیم که زمستونه هست خیلی دلش راضی نیست بخریم ! چند روز پیش شنیدم یکی از صمیمی ترین دوستام آزمایش گواتر میده و میفهمن که یه غده تو گواترش هست واسه همین مجبور میشن عملش کنن ... خیلی به هم ریختم ،اون روزی که فهمیدم تازه عمل شده بود و دکتر مجبور میشه کل تیرویدش رو برداره .... پریشب بهش زنگ زدم تازه مرخص شده بود, بهتر بود ,باید دارو مصرف کنه دوشنبه هم وقت دکتر داره،واسش دعا کنین که چیز مهمی دیگه نباشه راستی حقوقم رو گرفتم به زودی میام ادامه همین پست یه خصوصی مینویسم توضیح میدم چی شد ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 6:57 PM توسط baran |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
|
درباره وبلاگ باران هستم, 25 سالم, اینجا میخوام از روزمرگیهام بنویسم, از گذشته, حال و زندگی جدیدی که با آقای همسر در کشور مالزی شروع کردم, هرکی اومد قدمش رو چشم, خوشحال میشم نظرتون رو بدونم |
|
|
| پیوندها |
|
|
|
RSS
|